تبليغاتX
هـفــــت آسمـــــــان تا خــــــــــــدا
سرزده
 

این همه فاصله افتادن ها کجا و ما کجا ...!

قصد دارم دوباره دلم را خانه تکانی کنم...

همراهم می شوید؟

پس یاعلی

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت23:15توسط یه دوست |
اگر حسين من تويي رأيم كو؟
 

بسم رب شهدا و صدیقین

چقدر زود حرمله شديد

در دو كربلا/دو دسته عزادار مي بينم

كه هر كدام/ديگري را/يزيد مي داند...

از مزرعه خدا/در ظهر كربلا

و شيعيان حسين(ع)/اين بار/به جان حسين افتاده اند

اگر حسين من تويي رأيم كو؟

كه ما رأيت الا رأيي...!

اين را كسي مي گويد

كه فكر مي كند ابوالفضل/برادر عبّاس است

(علیرضا قزوه)


پ.ن:

هتک حرمت به محضر سیدالشهدا بر عاشقانش تسلیت

+نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت23:23توسط یه دوست |
جوانی خاکستر شده ی سید عنایت الله ناصری

در زبان و روی کاغذ گفتن و نوشتن آسان است،اما 23 سال یعنی 23 تا 12 ماه،23 تا 52 هفته،23 تا 365 روز که هر روزش 24 ساعت است و ...

نمی دانم این اعداد و ارقام،این ضرب و جمع ها می تواند درد و رنجی را که «سید عنایت الله ناصری» تحمل کرد و جان عزیزش آرام آرام و در سکوت و بدون هیاهو سوخت و آب شد،نشان بدهد یا نه؟هرگز.هرگز نمی تواند حتی یک ساعت از آنچه که او بر جان خرید و تحمل کرد را برای ما محسوس و ملموس کند.اما خودش به شدن راضی و خشنود بود.با ۵ دستگاه جور واجور زندگی می کرد.۳ سال پیش که در بهبهان به دیدنش رفتم،گفت که در یک سال گذشته شاید ۱۰ بار بیشتر از خانه بیرون نرفته،آن هم برای مدت کوتاهی.سال ها بود که در گوشه خانه یا در بیمارستان عمر می گذراند و بدون آن دستگاه های عجیب و غریب،نفس کشیدن برایش دشوار که نه،محال بود.

نیمه شب که از خانه اش بیرون آمدیم با دوستان عزیز بهبهانی ام رفتیم گلزار شهدای شهر.حال و هوای غریبی دارد،این یک تکه خاک خوب خدا به خصوص آن قطعه ای که دوستان سید عنایت الله آنجا آرمیده اند.به گمانم حالا تعدادشان ۱۲۰ را رد کرده باشد.۹۰ نفرشان همان روز و روزهای بعد در جاده شهید صفوی و در بیمارستان های اهواز و تهران و حتی آلمان به شهادت رسیدند و بیش از ۳۰ نفر هم از آن سال تا حالا که می شود ۲۳ سال رفته اند و آخرین نفر هم همین سید عنایت الله بود که چهارشنبه در بیمارستان بقیه الله تمام کرد و دیروز در همان قطعه در کنار دوستانش بر بالین خاک آرام گرفت.

حوالی ۸ صبح ۱۹ دی ۱۳۵۶ چند ساعتی پس از شروع عملیات کربلای ۵ او و دوستانش در گردان فجر از یگان های لشکر ۷ حضرت ولیعصر(عج) که همه از اهالی بهبهان و شهرها و روستاهای اطراف بودند در جاده شهید صفوی آماده اعزام به خط مقدم نبرد بودند که ناگهان هواپیماهای عراقی سر رسیدند و راکت های شیمیایی شان را بر سر آنها ریختند…

آن روزها سید عنایت الله ۱۹ سال داشت.در آستانه جوانی بود و پر از جنب و جوش اما گازهای مسموم دشمن بعثی جوانی او را بلعید و سوزاند و خاکستر کرد.با این همه همیشه راضی و خشنود بود.آخرین باری که احوالش را از دوستان پرسیدم گفتند که سید عنایت پیغام داده که دیگر برایم دعا نکنید.حتما خسته شده بود،نه از درد و رنجی که می کشید.خسته شده بود از زحمت ها و تلاش های خانواده و همسر صبورش که برای زنده ماندن او به جان می خریدند.گفتن ۲۳ سال آسان است،اما ۲۳ سال یعنی بیش از ۸۰۰۰روز و صدها هزار ساعتی که…دیروز با مراسم خاکسپاری در گلزار شهدای بهبهان نقطه پایانی گذاشته شد بر همه دردها و رنج های بی شمار شهید سید عنایت الله ناصری.

 

 

تاریخ شهادت : ۲۸ / ۷  / ۱۳۸۸

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت23:21توسط یه دوست |
راز پنهان

 

اواسط سال 71 بود. چند روزى مى شد كه در اطراف كانى مانگا در غرب كشور كار مى كرديم و شهداى عمليات والفجر چهار را پيدا مى كرديم. از دور متوجه پيكر شهيدى داخل يكى از سنگرها شديم، سريع رفتيم جلو، همان طور كه داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تير یا تركش به او اصابت كرده و شهيد شده بود. خواستيم كه بدنش را جمع كنيم و داخل كيسه بگذاريم، در كمال حيرت ديديم در انگشت وسط دست راست او انگشترى است؛ از آن جالبتر اينكه تمان بدن كاملاً اسكلت شده بود ولى انگشتى كه انگشتر در آن بود كاملاً سالم و گوشتى مانده بود. همه بچه ها يه دورش جمع شدند. خاك هاى روى عقيق انگشتر را كه پاك كرديم، اشك همه مان در آمد. روى آن نوشته شده بود: «حسين جانم».

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت23:7توسط یه دوست |
افتخارم چادریست که سیاهیش چشم آدم های هرز را میزند!

بسم رب الشهید

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى سياهى چادرم،

دل مردهايى كه چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترين زن‏هاست را مى‏زند.

نمى‏دانيد چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى مى‏شوم و مى‏پرسم: آقا! اينا قيمتش چنده؟

و فروشنده جوابم را نمى‏دهد؛ دوباره مى‏پرسم: آقا! اينا چنده؟

فروشنده كه محو موهاى مش‏كرده زن ديگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمى‏بيند.

باز هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند و من، خوشحال، از مغازه بيرون مى‏آيم.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى مردهايى كه به خيابان مى‏آيند تا لذت ببرند،

ذره‏اى به تو محل نمى‏گذارند. نمى‏دانيد؛

واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خيابان قدم مى‏زنيد؛

در حالى كه دغدغه اين را نداريد كه شايد گوشه‏اى از زيبايى‏هاتان، پاك شده باشد

و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به نزديك‏ترين محل امن برسانيد

تا هر چه زودتر، زيبايى خود را كنترل كنيد؛

زيبايى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانيد و خود را جبران كنيد.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان و دانشگاه و... راه مى‏رويد

و صد قافله دل كثيف، همره شما نيست.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد

وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پليد مردان شهرتان نيستيد.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى كرم قلاب ماهى‏گيرى شيطان

براى به دام انداختن مردان شهر نيستيد.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد

چه لذتى دارد وقتى مى‏بينى كه مى‏توانى اطاعت خدايت را بكنى؛ نه هوايت را.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان راه مى‏رويد؛

در حالى كه يك عروسك متحرك نيستيد؛ يك انسان رهگذريد.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد

چه لذتى دارد اين حجاب! خدايا! لذتم مدام باد.

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت12:21توسط یه دوست |
تندیس عشق این روزها در دانشگاه

بسم رب الشهید

در محوطه دانشگاه تهران قدم میزنی،خسته ای از همه چیز ...از همه کس!

بغضی انتهای گلویت را قلقلک می دهد

منتظری به کوچکترین بهانه چند قطره باران را مهمان گونه هایت کنی!

میروی و میرسی به 5 قطعه سنگ...5سنگی که این روزها آرامگاه 5 فرشته است

بوی یاس می آید میشنوی؟!...

کنارشان مینشینی تا سنگینی بار دلت را با آنها تقسیم کنی اما....

اما گویا دل این 5 فرشته از دل تو بیشتر گرفته...

دلشان گرفته از زمانه...از مردم نامهربانش

ازاینکه این روزها هرکه هرکاری میکند از آنها ونامشان مایه می گذارد

می خواهند فریاد بزنند:

برای اوج گرفتن در راه عشق باید رهرو راه عشق بود نه فقط داستان سرای عشق

چشمت به پرچم 3 رنگی که بهانه ای برای پرواز عاشقانه فرشته ها بود می افتد

یاد مظلومیتشان می افتی و جارو جنجال های 9-8 ماه قبل را به یاد می آوری

تشکلی می خواست حضور پاکشان را در این جا از تو بگیرد

آنها نمی خواستند شهدا در دانشگاه آرام بگیرند

آنهایی که اگر از آنها بخواهی اسم فقط 10 شهید را نام ببرند روی نام شهید5یا6می مانند

آنهایی که اگر از آنها بخواهی فقط 2 جمله از همت ها وچمران ها بگویند در میمانند

برایمان از حفظ حرمت شهدا گفتند!!!

شاید این روزها حفظ حرمت شهدا به این است که

آنها را فرسنگ ها دورتر از خانه ومحل کارمان زیر خروارها خاک کنیم

تا راحتتر بتوانیم به کارهای ... مان برسیم

اما چه زیبا خود شهدا خواستند تا در بطن ما باشند

تا حضور هر روزشان تلنگری باشد برای بی خبری وبی تفاوتی مان

تا تندیس عشقی باشند در دانشگاهی که روزی نماد مقاومت بود!

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت13:31توسط یه دوست |
سنگر انفرادي

 

خدايا مي‌داني چه مي‌كشم، پنداري چون شمع ذوب مي‌شوم. ما از مردن نمي‌هراسيم، اما مي‌ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند و اگر بسوزيم، روشنايي مي‌رود و جاي خود را دوباره به شب مي‌سپارد. پس چه بايد كرد؟ از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند. هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد شويم.

عجب دردي! چه مي‌شد  امروز شهيد مي‌شديم و فردا زنده مي‌شديم تا دوباره شهيد شويم؟!

شهيد كاظم لطيفي‌زاده

پ.ن:سلامتی شهدای آینده صلوات!

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت14:8توسط یه دوست |
مردي كه ديگر بازنگشت (متوسليان)

مردي كه ديگر بازنگشت (متوسليان)

هميشه سرش توي كار خودش بود. آرام و تنها، يك گوشه مي­نشست. خيلي لاغر بود. كمتر با بچه­ها بازي مي­كرد. مادر نگران بود. بچه چهارساله كه نبايد اين همه آروم باشد. بعدها فهميدند كه قلبش ناراحت است. عملش كردند.

مي­خواست برود قم يا نجف درس طلبگي بخواند. حتي توي خانه صدايش مي­كردند «آشيخ احمد» ولي نرفت. مي­گفت: «كار بابا تو مغازه زياده.»

هم دانشگاه مي­رفت، هم كار مي­كرد: در يك شركت تأسيساتي. اوايل كارش بود كه گفت «براي مأموريت بايد بروم خرم­آباد.» خبر آوردند دستگير شده. با دو نفر ديگر اعلاميه پخش مي­كردند. آن دو تا زن و بچه داشتند. احمد همه چيز را به گردن گرفته بود تا آنها را خلاص كند.

دانشجوي مهندسي برق دانشگاه علم و صنعت باشي و بروي زير رگبار گلوله. عجيب نيست؟! آدم بايد خيلي كله­شق باشد كه همه چيز را ول كند و بزند به بيابان و ميان بسيجي‌هاي خاكي. حاج احمد متوسليان را مي­گويم. فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله.

شب­ها بچه­ها با هم شوخي مي­كردند. جشن پتو مي­گرفتند. حاج احمد يك گوشه مي­نشست، مي­رفت تو فكر. شوخي­ها كه بيش از اندازه مي­شد، يك داد مي­زد، هر كس مي­رفت يك گوشه. بعضي وقت­ها خودش هم يك چيزي مي­گفت و با بقيه مي­خنديد.

پرسيد: «كجا بودي تا حالا؟» گفتم: «داشتم غذا مي­خوردم.» دست انداخت يقه­ام را گرفت و با خودش بُرد. يك پسر 18-17 ساله روي تخت دراز كشيده بود. ما را ديد، ترسيد. دست و پايش را جمع كرد. «اينا چيه روي دستاي اين؟» يقه­ام هنوز دستش بود. نفسم بالا نمي­آمد. گفتم: «خون.» رو كرد به آن پسر و پرسيد: « از كي اينجايي؟» پسر گفت: «يه هفته­س.» ديگر داشت داد مي­زد: «گفتي دستاتو بشورن؟» پسر گفت: «گفتم، ولي كسي گوش نداد.» يقه­ام را از دستش كشيدم بيرون. در رفتم. دوباره شروع كرد به داد و فرياد. با التماس گفتم: «حاجي، به خدا من فقط دو ساعته از مرخصي اومدم.» گفت: «نه خير، يك ساعت و نيمه كه اومدي، اما به جاي اينكه بياي به مجروحا سر بزني، رفتي به كيفِ خودت برسي.»

سرم پايين بود كه صداي گريه­اش را شنيدم: «تو هيچ مي­دوني اين بچه پيش ما امانته؟ مي­دوني مادرش اونو با چه زحمتي بزرگ كرده.»

شب، ما را توي ميدان صبحگاه در دوكوهه جمع كرد. به خط شديم. گفت: «حالا تا پونصد مي­شمرم، سينه­خيز بريد. ديشب كه شناسايي رفته بوديم، شمرديم. بايد همين قدر بريد تا از ديد دشمنان خارج شيد.»

از سنگر رفت بيرون وضو بگيرد. براي عمليات مهمات كم داشتند. رفته بود توي فكر. پيرمردي آمد و كنارش ايستاد. لباس بسيجي تنش بود. فكر مي‌كرد او را قبلاً جايي ديده است، اما هر چه فكر مي­كرد يادش نمي­آمد كجا. پيرمرد به او گفته بود: «تا ائمه را داريد، غم نداشته باشيد. توي اين عمليات پيروز مي­شيد. عمليات بعدي هم اسمش بيت­المقدسه. بعد هم مي‌ري لبنان. ديگه هم برنمي­گردي.» گريه مي­كرد و براي من تعريف مي­كرد.

رفت لبنان... راستي راستي هم ديگر برنگشت. سال 61 بود كه رفت و... مفقود ماند تا امروز. تو فكر مي­كني حاجي كجاست؟!

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت15:25توسط یه دوست |
»تو را مادرت چشم در راه است«

اي دوست به حنجر شهيدان صلوات

بر قامت بي سر شهيدان صلوات

از دامن زن مرد به معراج رود

بر دامن مادر شهيدان صلوات

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

فرزند عزيزم!

برق آخرين نگاهت، چراغ خلوت تنهاييم شده است و نگاه چشمان مهربانت، تنها اميد زندگيم. روزگاري به من ميخنديدي و مرا مي‌خنداندي. نگاهم ميکردي و من هم دلشاد ميشدم، اما امروز در خاطرم مي‌خندي و مرا مي‌گرياني و نگاهم مي‌کني و با گرمي نگاهت مرا مي‌سوزاني.

نور چشمانم!

روزها به ياد شهادتت در کربلا گريه ميکنم و شبها به ياد غربتت در بقيع اشک مي‌ريزم و تو را در ميان اين و آن جستجو مي‌کنم، در شلمچه، در فکه، در اروند، در طلائيه و ...

پسرکم !

کدامين گل از صحراي سرخ شهادت را ببويم که بوي تو را دهد؟! اي کاش ميدانستم کدامين گل سرخ، صبح و شام شبنم اشک را بر مزار غربتت  ميريزد، تا به او ميگفتم بيشتر اشک بريز که اين جوان غريب، مادري هم دارد.

گلي گم کرده‌ام مي‌جويم او را

به هر گل مي‌رسم مي‌بويم او را ...

عزيز دلم!

صداي پاي در و پنجه پريشانم مي‌کند که گويا کسي مي‌آيد. صبا کجايي که اين پيغام را به فرزندم برساني، که هنوز هم که هنوز است: «تو را من چشم در راهم» بغض گلويم را گرفته، عقده‌هاي دلم را هنوز وا نکرده‌ام، هنوز فريادي بر گلويم سنگيني ميکند: يوسف بيوفايم ! پيراهني، پلاکي، نشاني ...

پسرم !

شرمنده‌ام که هنوز زنده‌ام، شرمنده‌ام که هنوز نفس مي‌کشم. به همه گفته‌ام که چون تو بازگردي و من نباشم، به تو بگويند :

  »تو را مادرت چشم در راه است«

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت1:12توسط یه دوست |
از خدا تا به خدا (بابايي)

از خدا تا به خدا (بابايي)

كي بود كه نشناسدش. پيرمردها و پيرزن‌هاي فقير روستايي كه خرج زندگي و دوا و درمانشان را مي‌داد، سرباز وظيفه‌هاي پادگان كه مثلِ يكي از خودشان با آنها بود، مهمانخانه‌دارِ جادة قزوين ـ رشت كه با آن‌همه مشغله گاه و بي گاه سراغش را مي‌گرفت، يا «شكرعلي» آبكش، پيرمردِ فقيرِ روستا كه از آمريكا برايش نامه مي‌نوشت؟ پيرمرد حق داشت بعد از شهادت، تنها سه روز در خانة خودش براي او مراسم بگيرد، پير مرد عباس را شناخته بود. اصلاً همه عباس را خوب شناخته بودند؛ عباس مردِ خدا بود. اين را من نمي‌گويم. پدرش مي‌گويد كه از همان بچگي اين را در او ديده بود، از همان وقتي كه مي‌ديد براي تزريقات از بيمارانِ فقير پولي نمي‌گيرد. يا آن موقع كه فرمانده پادگانِ اصفهان بود و آمده بود قزوين و وقتي براي اجراي تعزيه سوار اسب شد، فوراً آمد پايين، چون يك لحظه احساس كرد غرور او را گرفته و ديگر سوار اسب نشد. ترسيد خودش را گم كند؛ امّا عباس خودش را گم نكرد. هيچ چيز نتوانست عباس را گم كند. نه آن پست و مقام و نه حتي آن خانه‌هاي سازمانيِ مخصوصِ افسران و اگر باور نمي‌كني از همان درجه‌داري بپرس كه عباس خانة خودش را با اصرار به او داد كه خانوادة پرجمعيتي داشت و خودش به خانة كوچك‌تري رفت. انگار نه انگار كه خودش مقامِ ارشد است و او يك درجه‌دار. يا نه برو از حميد احمدي بپرس، از آن پرسنل منطقة هوايي، از او كه عباس با دست‌هاي خالي ماشينش را بكسل كرد. چه حالي پيدا كرد احمدي وقتي ديد چند ماشين نظامي كنار آن مرد غريبه ايستادند و همگي شروع به سلام و احوالپرسي با او كرده و سرهنگ خطابش كردند. سرهنگ چقدر ترسيده بود، عقب عقب رفته بود و افتاده بود توي جوي آب؛ اما عباس جلو رفته بود و كمكش كرده بود از جوي بيايد بيرون. با خنده گفته بود: «چرا داخل جوي آب رفتي، مي‌خواهي شنا كني؟» و آن روز بود كه احمدي او را شناخته بود، نه او را كه سرهنگ بابايي بود، او را كه عباس بود؛ مرد خدا.

بچه‌ها هم ديگر بابا را شناخته بودند، مهرباني بابا را، اين را آن وقتي فهميدند كه بابا تلويزيونِ رنگيِ اهدايي‌شان را داشت از خانه مي‌برد و آنها ناراحت بودند و بابا جلو آمد و گفت: «بچه‌ها شما بابا را بيشتر دوست داريد يا تلويزيونِ‌ رنگي را؟» و بچه‌ها گفتند: «بابا را» بابا هم با مهرباني نگاهشان كرد و گفت: «پس حالا كه شما بابا داريد، اجازه بدهيد من اين تلويزيونِ رنگي را به يكي از خانواده‌هاي شهدا بدهم تا دلِ بچه‌هاي اين شهيد كه بابا ندارند شاد شود.» و از همان وقت بود كه ديگر، بچه‌ها بابا را شناختند، بابا مرد خدا بود.

و همسرش، ... چقدر دلش گرفت وقتي عباس او را راهيِ خانة خدا كرد و خودش مجبور شد برود سمت خليج فارس؛ آخر، باز منطقه حساس شده بود، قول داد با آخرين پرواز خودش را برساند؛ امّا وقتِ رفتنِ حجاج به منا و عرفات بود و هنوز از عباس خبري نبود. زنگ زد. گفت: «پس چي شد؟ چرا نمي‌آيي؟» شنيد كه:‌ «بودن من در جبهه ثوابش از حج بيشتر است.» و سكوت كرد. چه مي‌توانست بگويد، مردش مرد خدا بود، آنچه خدا مي‌گفت مي‌كرد. و عباس نرفت. ماند جبهه و كاري كرد كه خدا به ديدار خودش بخواندش. كاري كرد كه فرشته‌اي مأمور شود جاي او به عرفات برود، فرشته‌اي كه روز عرفات هنگام دعا به چشم سر همافر سوم عبدالمجيد طيب، به شكلِ عباس ظاهر شد و عبدالمجيد ناباورانه به او چشم دوخت كه آنجا با لباس احرام در حال نيايش بود و بعد دوباره از جلو چشمش رفت. آري، عباس جاي خانة خدا به زيارت خود خدا رفت؛ آخر او مردِ خدا بود، آخر خدا اين را خوب مي‌دانست.

+نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت4:51توسط یه دوست |