این همه فاصله افتادن ها کجا و ما کجا ...!
قصد دارم دوباره دلم را خانه تکانی کنم...
همراهم می شوید؟
پس یاعلی
بسم رب شهدا و صدیقین
چقدر زود حرمله شديد
در دو كربلا/دو دسته عزادار مي بينم
كه هر كدام/ديگري را/يزيد مي داند...
از مزرعه خدا/در ظهر كربلا
و شيعيان حسين(ع)/اين بار/به جان حسين افتاده اند
اگر حسين من تويي رأيم كو؟
كه ما رأيت الا رأيي...!
اين را كسي مي گويد
كه فكر مي كند ابوالفضل/برادر عبّاس است
(علیرضا قزوه)

پ.ن:
هتک حرمت به محضر سیدالشهدا بر عاشقانش تسلیت
در زبان و روی کاغذ گفتن و نوشتن آسان است،اما 23 سال یعنی 23 تا 12 ماه،23 تا 52 هفته،23 تا 365 روز که هر روزش 24 ساعت است و ...
نمی دانم این اعداد و ارقام،این ضرب و جمع ها می تواند درد و رنجی را که «سید عنایت الله ناصری» تحمل کرد و جان عزیزش آرام آرام و در سکوت و بدون هیاهو سوخت و آب شد،نشان بدهد یا نه؟هرگز.هرگز نمی تواند حتی یک ساعت از آنچه که او بر جان خرید و تحمل کرد را برای ما محسوس و ملموس کند.اما خودش به شدن راضی و خشنود بود.با ۵ دستگاه جور واجور زندگی می کرد.۳ سال پیش که در بهبهان به دیدنش رفتم،گفت که در یک سال گذشته شاید ۱۰ بار بیشتر از خانه بیرون نرفته،آن هم برای مدت کوتاهی.سال ها بود که در گوشه خانه یا در بیمارستان عمر می گذراند و بدون آن دستگاه های عجیب و غریب،نفس کشیدن برایش دشوار که نه،محال بود.
نیمه شب که از خانه اش بیرون آمدیم با دوستان عزیز بهبهانی ام رفتیم گلزار شهدای شهر.حال و هوای غریبی دارد،این یک تکه خاک خوب خدا به خصوص آن قطعه ای که دوستان سید عنایت الله آنجا آرمیده اند.به گمانم حالا تعدادشان ۱۲۰ را رد کرده باشد.۹۰ نفرشان همان روز و روزهای بعد در جاده شهید صفوی و در بیمارستان های اهواز و تهران و حتی آلمان به شهادت رسیدند و بیش از ۳۰ نفر هم از آن سال تا حالا که می شود ۲۳ سال رفته اند و آخرین نفر هم همین سید عنایت الله بود که چهارشنبه در بیمارستان بقیه الله تمام کرد و دیروز در همان قطعه در کنار دوستانش بر بالین خاک آرام گرفت.
حوالی ۸ صبح ۱۹ دی ۱۳۵۶ چند ساعتی پس از شروع عملیات کربلای ۵ او و دوستانش در گردان فجر از یگان های لشکر ۷ حضرت ولیعصر(عج) که همه از اهالی بهبهان و شهرها و روستاهای اطراف بودند در جاده شهید صفوی آماده اعزام به خط مقدم نبرد بودند که ناگهان هواپیماهای عراقی سر رسیدند و راکت های شیمیایی شان را بر سر آنها ریختند…
آن روزها سید عنایت الله ۱۹ سال داشت.در آستانه جوانی بود و پر از جنب و جوش اما گازهای مسموم دشمن بعثی جوانی او را بلعید و سوزاند و خاکستر کرد.با این همه همیشه راضی و خشنود بود.آخرین باری که احوالش را از دوستان پرسیدم گفتند که سید عنایت پیغام داده که دیگر برایم دعا نکنید.حتما خسته شده بود،نه از درد و رنجی که می کشید.خسته شده بود از زحمت ها و تلاش های خانواده و همسر صبورش که برای زنده ماندن او به جان می خریدند.گفتن ۲۳ سال آسان است،اما ۲۳ سال یعنی بیش از ۸۰۰۰روز و صدها هزار ساعتی که…دیروز با مراسم خاکسپاری در گلزار شهدای بهبهان نقطه پایانی گذاشته شد بر همه دردها و رنج های بی شمار شهید سید عنایت الله ناصری.
تاریخ شهادت : ۲۸ / ۷ / ۱۳۸۸
اواسط سال 71 بود. چند روزى مى شد كه در اطراف كانى مانگا در غرب كشور كار مى كرديم و شهداى عمليات والفجر چهار را پيدا مى كرديم. از دور متوجه پيكر شهيدى داخل يكى از سنگرها شديم، سريع رفتيم جلو، همان طور كه داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تير یا تركش به او اصابت كرده و شهيد شده بود. خواستيم كه بدنش را جمع كنيم و داخل كيسه بگذاريم، در كمال حيرت ديديم در انگشت وسط دست راست او انگشترى است؛ از آن جالبتر اينكه تمان بدن كاملاً اسكلت شده بود ولى انگشتى كه انگشتر در آن بود كاملاً سالم و گوشتى مانده بود. همه بچه ها يه دورش جمع شدند. خاك هاى روى عقيق انگشتر را كه پاك كرديم، اشك همه مان در آمد. روى آن نوشته شده بود: «حسين جانم».

بسم رب الشهید
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى سياهى چادرم،
دل مردهايى كه چشمشان به دنبال خوشرنگترين زنهاست را مىزند.
نمىدانيد چقدر لذتبخش است وقتى وارد مغازهاى مىشوم و مىپرسم: آقا! اينا قيمتش چنده؟
و فروشنده جوابم را نمىدهد؛ دوباره مىپرسم: آقا! اينا چنده؟
فروشنده كه محو موهاى مشكرده زن ديگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمىبيند.
باز هم سؤالم بىجواب مىماند و من، خوشحال، از مغازه بيرون مىآيم.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى مردهايى كه به خيابان مىآيند تا لذت ببرند،
ذرهاى به تو محل نمىگذارند. نمىدانيد؛
واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خيابان قدم مىزنيد؛
در حالى كه دغدغه اين را نداريد كه شايد گوشهاى از زيبايىهاتان، پاك شده باشد
و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به نزديكترين محل امن برسانيد
تا هر چه زودتر، زيبايى خود را كنترل كنيد؛
زيبايى از دست رفتهتان را به صورتتان باز گردانيد و خود را جبران كنيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان و دانشگاه و... راه مىرويد
و صد قافله دل كثيف، همره شما نيست.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد
وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پليد مردان شهرتان نيستيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى كرم قلاب ماهىگيرى شيطان
براى به دام انداختن مردان شهر نيستيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد
چه لذتى دارد وقتى مىبينى كه مىتوانى اطاعت خدايت را بكنى؛ نه هوايت را.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان راه مىرويد؛
در حالى كه يك عروسك متحرك نيستيد؛ يك انسان رهگذريد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد
چه لذتى دارد اين حجاب! خدايا! لذتم مدام باد.

بسم رب الشهید
در محوطه دانشگاه تهران قدم میزنی،خسته ای از همه چیز ...از همه کس!
بغضی انتهای گلویت را قلقلک می دهد
منتظری به کوچکترین بهانه چند قطره باران را مهمان گونه هایت کنی!
میروی و میرسی به 5 قطعه سنگ...5سنگی که این روزها آرامگاه 5 فرشته است
بوی یاس می آید میشنوی؟!...
کنارشان مینشینی تا سنگینی بار دلت را با آنها تقسیم کنی اما....
اما گویا دل این 5 فرشته از دل تو بیشتر گرفته...
دلشان گرفته از زمانه...از مردم نامهربانش
ازاینکه این روزها هرکه هرکاری میکند از آنها ونامشان مایه می گذارد
می خواهند فریاد بزنند:
برای اوج گرفتن در راه عشق باید رهرو راه عشق بود نه فقط داستان سرای عشق
چشمت به پرچم 3 رنگی که بهانه ای برای پرواز عاشقانه فرشته ها بود می افتد
یاد مظلومیتشان می افتی و جارو جنجال های 9-8 ماه قبل را به یاد می آوری
تشکلی می خواست حضور پاکشان را در این جا از تو بگیرد
آنها نمی خواستند شهدا در دانشگاه آرام بگیرند
آنهایی که اگر از آنها بخواهی اسم فقط 10 شهید را نام ببرند روی نام شهید5یا6می مانند
آنهایی که اگر از آنها بخواهی فقط 2 جمله از همت ها وچمران ها بگویند در میمانند
برایمان از حفظ حرمت شهدا گفتند!!!
شاید این روزها حفظ حرمت شهدا به این است که
آنها را فرسنگ ها دورتر از خانه ومحل کارمان زیر خروارها خاک کنیم
تا راحتتر بتوانیم به کارهای ... مان برسیم
اما چه زیبا خود شهدا خواستند تا در بطن ما باشند
تا حضور هر روزشان تلنگری باشد برای بی خبری وبی تفاوتی مان
تا تندیس عشقی باشند در دانشگاهی که روزی نماد مقاومت بود!

خدايا ميداني چه ميكشم، پنداري چون شمع ذوب ميشوم. ما از مردن نميهراسيم، اما ميترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند و اگر بسوزيم، روشنايي ميرود و جاي خود را دوباره به شب ميسپارد. پس چه بايد كرد؟ از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند. هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد شويم.
عجب دردي! چه ميشد امروز شهيد ميشديم و فردا زنده ميشديم تا دوباره شهيد شويم؟!
شهيد كاظم لطيفيزاده
پ.ن:سلامتی شهدای آینده صلوات!
مردي كه ديگر بازنگشت (متوسليان)

هميشه سرش توي كار خودش بود. آرام و تنها، يك گوشه مينشست. خيلي لاغر بود. كمتر با بچهها بازي ميكرد. مادر نگران بود. بچه چهارساله كه نبايد اين همه آروم باشد. بعدها فهميدند كه قلبش ناراحت است. عملش كردند.
□
ميخواست برود قم يا نجف درس طلبگي بخواند. حتي توي خانه صدايش ميكردند «آشيخ احمد» ولي نرفت. ميگفت: «كار بابا تو مغازه زياده.»
□
هم دانشگاه ميرفت، هم كار ميكرد: در يك شركت تأسيساتي. اوايل كارش بود كه گفت «براي مأموريت بايد بروم خرمآباد.» خبر آوردند دستگير شده. با دو نفر ديگر اعلاميه پخش ميكردند. آن دو تا زن و بچه داشتند. احمد همه چيز را به گردن گرفته بود تا آنها را خلاص كند.
□
دانشجوي مهندسي برق دانشگاه علم و صنعت باشي و بروي زير رگبار گلوله. عجيب نيست؟! آدم بايد خيلي كلهشق باشد كه همه چيز را ول كند و بزند به بيابان و ميان بسيجيهاي خاكي. حاج احمد متوسليان را ميگويم. فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله.
□
شبها بچهها با هم شوخي ميكردند. جشن پتو ميگرفتند. حاج احمد يك گوشه مينشست، ميرفت تو فكر. شوخيها كه بيش از اندازه ميشد، يك داد ميزد، هر كس ميرفت يك گوشه. بعضي وقتها خودش هم يك چيزي ميگفت و با بقيه ميخنديد.
□
پرسيد: «كجا بودي تا حالا؟» گفتم: «داشتم غذا ميخوردم.» دست انداخت يقهام را گرفت و با خودش بُرد. يك پسر 18-17 ساله روي تخت دراز كشيده بود. ما را ديد، ترسيد. دست و پايش را جمع كرد. «اينا چيه روي دستاي اين؟» يقهام هنوز دستش بود. نفسم بالا نميآمد. گفتم: «خون.» رو كرد به آن پسر و پرسيد: « از كي اينجايي؟» پسر گفت: «يه هفتهس.» ديگر داشت داد ميزد: «گفتي دستاتو بشورن؟» پسر گفت: «گفتم، ولي كسي گوش نداد.» يقهام را از دستش كشيدم بيرون. در رفتم. دوباره شروع كرد به داد و فرياد. با التماس گفتم: «حاجي، به خدا من فقط دو ساعته از مرخصي اومدم.» گفت: «نه خير، يك ساعت و نيمه كه اومدي، اما به جاي اينكه بياي به مجروحا سر بزني، رفتي به كيفِ خودت برسي.»
سرم پايين بود كه صداي گريهاش را شنيدم: «تو هيچ ميدوني اين بچه پيش ما امانته؟ ميدوني مادرش اونو با چه زحمتي بزرگ كرده.»
□
شب، ما را توي ميدان صبحگاه در دوكوهه جمع كرد. به خط شديم. گفت: «حالا تا پونصد ميشمرم، سينهخيز بريد. ديشب كه شناسايي رفته بوديم، شمرديم. بايد همين قدر بريد تا از ديد دشمنان خارج شيد.»
□
از سنگر رفت بيرون وضو بگيرد. براي عمليات مهمات كم داشتند. رفته بود توي فكر. پيرمردي آمد و كنارش ايستاد. لباس بسيجي تنش بود. فكر ميكرد او را قبلاً جايي ديده است، اما هر چه فكر ميكرد يادش نميآمد كجا. پيرمرد به او گفته بود: «تا ائمه را داريد، غم نداشته باشيد. توي اين عمليات پيروز ميشيد. عمليات بعدي هم اسمش بيتالمقدسه. بعد هم ميري لبنان. ديگه هم برنميگردي.» گريه ميكرد و براي من تعريف ميكرد.
□
رفت لبنان... راستي راستي هم ديگر برنگشت. سال 61 بود كه رفت و... مفقود ماند تا امروز. تو فكر ميكني حاجي كجاست؟!

اي دوست به حنجر شهيدان صلوات
بر قامت بي سر شهيدان صلوات
از دامن زن مرد به معراج رود
بر دامن مادر شهيدان صلوات
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
فرزند عزيزم!
برق آخرين نگاهت، چراغ خلوت تنهاييم شده است و نگاه چشمان مهربانت، تنها اميد زندگيم. روزگاري به من ميخنديدي و مرا ميخنداندي. نگاهم ميکردي و من هم دلشاد ميشدم، اما امروز در خاطرم ميخندي و مرا ميگرياني و نگاهم ميکني و با گرمي نگاهت مرا ميسوزاني.
نور چشمانم!
روزها به ياد شهادتت در کربلا گريه ميکنم و شبها به ياد غربتت در بقيع اشک ميريزم و تو را در ميان اين و آن جستجو ميکنم، در شلمچه، در فکه، در اروند، در طلائيه و ...
پسرکم !
کدامين گل از صحراي سرخ شهادت را ببويم که بوي تو را دهد؟! اي کاش ميدانستم کدامين گل سرخ، صبح و شام شبنم اشک را بر مزار غربتت ميريزد، تا به او ميگفتم بيشتر اشک بريز که اين جوان غريب، مادري هم دارد.
گلي گم کردهام ميجويم او را
به هر گل ميرسم ميبويم او را ...
عزيز دلم!
صداي پاي در و پنجه پريشانم ميکند که گويا کسي ميآيد. صبا کجايي که اين پيغام را به فرزندم برساني، که هنوز هم که هنوز است: «تو را من چشم در راهم» بغض گلويم را گرفته، عقدههاي دلم را هنوز وا نکردهام، هنوز فريادي بر گلويم سنگيني ميکند: يوسف بيوفايم ! پيراهني، پلاکي، نشاني ...
پسرم !
شرمندهام که هنوز زندهام، شرمندهام که هنوز نفس ميکشم. به همه گفتهام که چون تو بازگردي و من نباشم، به تو بگويند :
»تو را مادرت چشم در راه است«
از خدا تا به خدا (بابايي)

كي بود كه نشناسدش. پيرمردها و پيرزنهاي فقير روستايي كه خرج زندگي و دوا و درمانشان را ميداد، سرباز وظيفههاي پادگان كه مثلِ يكي از خودشان با آنها بود، مهمانخانهدارِ جادة قزوين ـ رشت كه با آنهمه مشغله گاه و بي گاه سراغش را ميگرفت، يا «شكرعلي» آبكش، پيرمردِ فقيرِ روستا كه از آمريكا برايش نامه مينوشت؟ پيرمرد حق داشت بعد از شهادت، تنها سه روز در خانة خودش براي او مراسم بگيرد، پير مرد عباس را شناخته بود. اصلاً همه عباس را خوب شناخته بودند؛ عباس مردِ خدا بود. اين را من نميگويم. پدرش ميگويد كه از همان بچگي اين را در او ديده بود، از همان وقتي كه ميديد براي تزريقات از بيمارانِ فقير پولي نميگيرد. يا آن موقع كه فرمانده پادگانِ اصفهان بود و آمده بود قزوين و وقتي براي اجراي تعزيه سوار اسب شد، فوراً آمد پايين، چون يك لحظه احساس كرد غرور او را گرفته و ديگر سوار اسب نشد. ترسيد خودش را گم كند؛ امّا عباس خودش را گم نكرد. هيچ چيز نتوانست عباس را گم كند. نه آن پست و مقام و نه حتي آن خانههاي سازمانيِ مخصوصِ افسران و اگر باور نميكني از همان درجهداري بپرس كه عباس خانة خودش را با اصرار به او داد كه خانوادة پرجمعيتي داشت و خودش به خانة كوچكتري رفت. انگار نه انگار كه خودش مقامِ ارشد است و او يك درجهدار. يا نه برو از حميد احمدي بپرس، از آن پرسنل منطقة هوايي، از او كه عباس با دستهاي خالي ماشينش را بكسل كرد. چه حالي پيدا كرد احمدي وقتي ديد چند ماشين نظامي كنار آن مرد غريبه ايستادند و همگي شروع به سلام و احوالپرسي با او كرده و سرهنگ خطابش كردند. سرهنگ چقدر ترسيده بود، عقب عقب رفته بود و افتاده بود توي جوي آب؛ اما عباس جلو رفته بود و كمكش كرده بود از جوي بيايد بيرون. با خنده گفته بود: «چرا داخل جوي آب رفتي، ميخواهي شنا كني؟» و آن روز بود كه احمدي او را شناخته بود، نه او را كه سرهنگ بابايي بود، او را كه عباس بود؛ مرد خدا.
بچهها هم ديگر بابا را شناخته بودند، مهرباني بابا را، اين را آن وقتي فهميدند كه بابا تلويزيونِ رنگيِ اهداييشان را داشت از خانه ميبرد و آنها ناراحت بودند و بابا جلو آمد و گفت: «بچهها شما بابا را بيشتر دوست داريد يا تلويزيونِ رنگي را؟» و بچهها گفتند: «بابا را» بابا هم با مهرباني نگاهشان كرد و گفت: «پس حالا كه شما بابا داريد، اجازه بدهيد من اين تلويزيونِ رنگي را به يكي از خانوادههاي شهدا بدهم تا دلِ بچههاي اين شهيد كه بابا ندارند شاد شود.» و از همان وقت بود كه ديگر، بچهها بابا را شناختند، بابا مرد خدا بود.
و همسرش، ... چقدر دلش گرفت وقتي عباس او را راهيِ خانة خدا كرد و خودش مجبور شد برود سمت خليج فارس؛ آخر، باز منطقه حساس شده بود، قول داد با آخرين پرواز خودش را برساند؛ امّا وقتِ رفتنِ حجاج به منا و عرفات بود و هنوز از عباس خبري نبود. زنگ زد. گفت: «پس چي شد؟ چرا نميآيي؟» شنيد كه: «بودن من در جبهه ثوابش از حج بيشتر است.» و سكوت كرد. چه ميتوانست بگويد، مردش مرد خدا بود، آنچه خدا ميگفت ميكرد. و عباس نرفت. ماند جبهه و كاري كرد كه خدا به ديدار خودش بخواندش. كاري كرد كه فرشتهاي مأمور شود جاي او به عرفات برود، فرشتهاي كه روز عرفات هنگام دعا به چشم سر همافر سوم عبدالمجيد طيب، به شكلِ عباس ظاهر شد و عبدالمجيد ناباورانه به او چشم دوخت كه آنجا با لباس احرام در حال نيايش بود و بعد دوباره از جلو چشمش رفت. آري، عباس جاي خانة خدا به زيارت خود خدا رفت؛ آخر او مردِ خدا بود، آخر خدا اين را خوب ميدانست.


